شهریور۳
از یک زمانی یعنی تقریبا همان قدیم قدیم ها، کم کم جو همه جهان این جوری شد که خانم ها بیش تر توی خانه ها کار می کردند و آقایان با افتخار می رفتند بیرون تا کارهای سخت تر را انجام بدهند!! اما یک مدت که گذشت مدل زندگی کردن ها عوض شد و زن ها متوجه شدند که توی خیلی از کارهای بیرون از خانه می توانند خودی نشان بدهند و چه بسا که حتی بهتر از مردها عمل کنند! البته این قضیه کاملا درست بود و مردها هم به همین نتیجه رسیدند که جامه بعضی شغل ها برای خانم ها برازنده تر است.
اما دو تا موجود که با هم متفاوت اند نمی توانند کاملا یک جور باشند. این یک حرف منطقی است که به ذهن محقق ها هم رسیدو آنها با دقت بیشتر فهمیدند که یک چیزی این وسط ها فرق می کند و آن مدل مدیریت کردن است! یعنی شاید نتیجه کار هر دو به یک اندازه خوب باشد اما زن ها و مردها از راه های مختلفی به این نتیجه می رسند. مردها دوست دارند اینجوری مدیریت کنند: آن ها توی گروه بیش تر تمایل دارند برای رسیدن به هدف ها، راه درست را بیش تر خودشان تعیین کنند و عقاید شخص خودشان را به کرسی بنشانند. در واقع مردها بیش تر به دست یابی به هدف و انجام وظیفه کاری مشغول می شوند که در اصطلاح «تکلیف گرا» گفته می شود.امادر مقابل زن ها علاقه دارند که این جوری کار کنند: آن ها بیش تر دقت می کنند که یک وقت بین کارکنان یا توی محیط کاری تنشی درست نشود و به هم پیوستگی زیردستان از بین نرود در حقیقت خانم ها دوستانه تر عمل می کنندکه این شیوه اصطلاحا «علاقه گرا» گفته می شود.
در این بین کارمندها کدامیک از این دو گروه را می پسندند؟ بیش تر کارمند ها معتقدند که در کارهای مدیریتی مردها خیلی بهتر از زن ها هستند. این باور آنقدر برای آن ها درونی شده است که حتی در آزمایش هایی که مدیرهایی از هر دو جنس که دقیقا یک جور با آزمودنی ها رفتار می کردند، نظرسنجی می شد نهایتا افراد جواب می دادند که مردها از زن ها بهتر مدیریت می کنند!!!
باید توجه داشت اساسا هر یک از دو جنس را بهر کاری ساخته اند و هر جنسی با یک سری کارها بهتر جور می شوند یعنی این حرف و حدیث ها معمولا دو جنبه دارد یعنی باید حواستان جمع باشد تا بفهمید کدام شان درست و منطقی است و کدام شان فقط یک سری کلیشه.
تیر۲۹
لوییز ردن زنی بود با لباس های کهنه و مندرس و نگاهی مغموم. وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواربار به او بدهد. به نرمی گفت: شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بدون غذا مانده اند. صاحب مغازه محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند. زن نیازمند در حالی که اصرار می کرد، گفت: آقا خواهش می کنم، وقتی بتوانم پولتان را پس می آورم. اما خواربارفروش گفت:نسیه نمی دهم. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آنها را می شنید، گفت: ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم بامن. مغازه دار با اکراه گفت: نیازی نیست، خودم می دهم. و رو به زن کرد و گفت: لیست خریدت کجاست؟ نیشخندی زد و گفت: لیستت را روی ترازو بگذار و به اندازه وزن آن هر چه خواستی ببر! لوییز مکثی کرد، از کیفش تکه کاغذی بیرون آورد و چیزی روی آن نوشت. کاغذ را روی ترازو گذاشت. در کمال تعجب همه دیدند که کفه ترازو پایین آمد. مغازه دار باورش نشد، با حیرت شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد. آن قدر جنس گذاشت که دو کفه برابر شد. مغازه دار با دلخوری تکه کاغذ را برداشت تا ببیند روی آن چه نوشته شده، تکه کاغذ لیست خرید زن نبود، دعای زن بود که نوشته بود: ای خدای عزیزم، تو از نیاز من باخبری، خودت آن را برآورده کن… خواربارفروش با حیرت جنس ها را به لوییز داد. لوییز جنس ها را برداشت و خداحافظی کرد. مشتری یک ۵۰ دلاری به صاحب مغازه داد و گفت: تا آخرین پنی اش می ارزید، فقط او می داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است!
تیر۱۳

می گویند مریلین مونرو نامه ای به آلبرت اینشتین نوشت که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم ، بچه هایمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری می شوند ! اینشتین در جواب نوشت : ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم . واقعا هم که چه غوغایی می شود! ولی این یک روی سکه است. فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود
تیر۹
یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد . روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر از او استقبال کرد. «خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر حال شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست» سناتور گفت «مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم» سن پیتر گفت « اما در نامه اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید» سناتور گفت «اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. میخواهم به بهشت بروم» سن پیتر گفت « می فهمم. به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور» و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین … پایین … پایین … تا اینکه به جهنم رسیدند. در آسانسور که باز شد، سناتور با منظره جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استفبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافه کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آنها حاضر شد و همراه با دختران زیبا رقص گرم و لذت بخشی داشتند. به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. راس بیست و چهار ساعت، سن پیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت، گرچه به خوبی روز اول نبود. بعد از پایان روز دوم، سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟ سناتور گفت « خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم… حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می دهم» بدون هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، این بار سناتور بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند. سناتور با تعجب از شیطان پرسید «انگار آن روز من اینجا منظره دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟ …» شیطان با خنده جواب داد: آن روز، روز تبلیغات بود… «امروز دیگر تو رای دادهای»
تیر۶
شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون به صحرانوردی رفتند. شب چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟واتسون گفت میلیون ها ستاره می بینم. هلمز گفت: چه نتیجه ای می گیری؟ واتسون گفت: از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم. از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتری ست، پس باید اوایل تابستان باش. از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم که مریخ در محاذات قطب است، پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد. شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت: واتسون! تو احمقی بیش نیستی! نتیجه ی اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده اند