شهریور۱
الهی!درخت امیدم را به برگ و بار بنشان و امنیت و آرامشم بخش! که در این وانفسای گناه دست آویزی به جز عفو تو نیست. من از تو چیزی می طلبم که لایق آن نیستم… ولی تو اهل تقوا و معرفتی! تو اهل بخشش بی استحقاقی. تو به لیاقت بنده نگاه نمی کنی، به کرامت خود می نگری. پس مرا ببخش… و با نگاه مغفرتت لباس عفوی برتنم بپوشان که مرا از تبعات گناه مصون دارد و از عقوبتش حراستم کند، که نعمات تو ازلی و ابدی است. گذشت تو بی نهایت است و چشم پوشی ات سرشار از کرامت…
مرداد۳۰
شخصی نزد بزرگی از فقر خود شکایت می کرد و سخت می نالید. بزرگ گفت: خواهی ده هزار درهم داشته باشی و چشم نداشته باشی؟ گفت: البته که نه. من دو چشم خود را با همه دنیا عوض نمی کنم. بزرگ پرسید: عقلت را با ده هزار درهم معاوضه می کنی؟ گفت: نه. مجددا پرسید: گوش و دست و پای خود را چطور؟ گفت: هرگز. بزرگ گفت: هم اکنون خداوند ده ها هزار درهم در دامان تو گذاشته است، باز شکایت داری و گله می کنی؟ بلکه تو حاضر نخواهی بود حال خویش را با حال بسیاری از مردمان عوض کنی و خود را خوش تر و خوشبخت تر از بسیاری از اطرافیان خود می بینی. پس آن چه تو را داده اند بسیار بیش تر از آن است که دیگران را داده اند و تو هنوز شکر این همه را به جا نیاورده خواهان نعمت بیش تری هستی؟
مرداد۲۸
در خبر است حق- جل جلاله- سه نام از نام های خود به ابراهیم فرستاد: یکی از آن ها «آه» بود که بر دوام ابراهیم می گفتی: آه. اگر تندرستان و اهل سلامت را نود ونه نام بباید اهل بلا را یک نام بباید. نود و نه نام همه از زبان برآید اما آه از میان جان برآید؛زبان و کام را به آه راه نیست.
مرداد۲۷
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در مسجد بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه مسجد، زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. مرد بلند شد و به خانه بازگشت. لباس هایش را عوض کرد و راهی مسجد شد. در راه مسجد و در همان نقطه، مجددا زمین خورد. دوباره بلند شد و به خانه بازگشت. یک بار دیگر لباس هایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد. در راه مسجد با مردی که چراغ در دست داشت، رو به رو شد و نامش را پرسید. مرد پاسخ دید: «من شما را دیدم که در راه مسجد دو بار زمین خوردید. از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راه شما را روشن کنم.» مرد اول از او تشکر کرد و هر دو به طرف مسجد حرکت کردند. همین که به مسجد رسیدند، از مرد چراغ به دست می خواهد با او مسجد بیاید تا با هم نماز بگزارند. اما مرد چراغ به دست از انجام این کار سرباز می زند. مرد مجددا درخواست خود را تکرار می کند و باز همان پاسخ را می شنود. وقتی علت را جویا می شود، مرد دوم پاسخ می دهد:« من شیطان هستم!!» و در ادامه توضیح می دهد: من تو را در راه مسجد دیدم و این من بودم که باعث شدم به زمین بخوری. ولی تو به خانه بازگشتی و پس از این که لباس عوض کردی به مسجد بازگشتی. خدا همه گناهانت را بخشید. دوباره موجب زمین خوردنت شدم ولی این بار هم تشویق به ماندن در خانه نشدی. خدا گناهان افراد خانواده ات را بخشید. ترسیدم اگر بار دیگر موجب زمین خوردنت شوم خدا گناهان افراد دهکده ات را هم ببخشد
نتیجه: هیچ گاه کار خیری که قصد انجام آن را دارید، به تعویق نیندازید زیرا هرگز نمی دانید به خاطر مواجهه با سختی های موجود در بین راه چقدر پاداش دریافت
می کنید
مرداد۲۲
In the name of Allah, the Beneficent, the most Merciful
When the earth is shaken with its mighty shaking, (99-1)
And when the earth brings forth its burdens, (99-2)
And the human asks:”what is the matter with it?”(۹۹-۳)
On that Day it shall proclaim its news, (99-4)
For your lord will have revealed to it. (99-5)
On that day mankind shall issue in scatterings to see their deeds (99-6)
Whosoever has done an atom’s weight of good shall see it, (99-7)
Whosoever has done an atom’s weight of evil shall see it. (99-8)
مرداد۱۷
هزار و یک اسم داری و من از آن همه «لطیف» را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم. خوب یادم هست از بهشت که آمدم، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم. بس که لطیف بودم، توی مشت دنیا جا نمی شدم. اما زمین تیره بود. کدر بود، سفت بود و سخت. دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد. و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر. من سنگ شدم و سد و دیوار. دیگر نور از من نمی گذرد. دیگر آب از من عبور نمی کند. روح در من روان نیست و جان در من جریان ندارد. حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش، چند قطره اشک است که گوشه دلم پنهانش کرده ام. گریه نمی کنم تا تمام نشود، می ترسم بعد از آن از چشم هایم سنگ ریزه ببارد
مرداد۱۱
دنیا بیستون است اما فرهاد ندارد؛ و آن تیشه هزار سال است که در شکاف کوه افتاده است. مردم می آیند و می روند اما کسی سراغ آن تیشه را نمی گیرد. دیگر کسی نقشی بر این سینه سخت و ستبر نمی کَند. دنیا بیستون است و روی هر ستون عفریت فرهادکُش نشسته است. هر روز پایین می آید و در گوشت نجوا می کند که شیرین دوستت ندارد؛ و جهان تلخ می شود. تو اما باور نکن. عفریت فرهادکُش دروغ می گوید. زیرا که تاعشق هست، شیرین هست.عشق اما گاهی سخت می شود، آنقدر سخت که تنها تیشه از پس آن بر می آید. روی این بیستون ناساز و ناهموار گاهی تنها با تیشه می توان ردی از عشق گذاشت؛ وگرنه هیچ کس باور نمی کند که این بیستون فرهادی داشت. ما فرهادیم و دیگران به ما می خندند. ما فرهادیم و می خواهیم بر صخره های این دنیا، جویی از شیر و جویی از عسل بکشیم؛ از ملکوت تا مغاک. عشق، شیر و عشق، شکر؛ عشق، قند و عشق، عسل؛ شیر و شکر و قند و عسلِ عشق، نه در دست شیرین که در دستان خسرو است. خسروِ ما اما خداوند است.ما به عشق این خسرو است که در بیستون مانده ایم. ما به عشق این خسرو است که تیشه به ریشه هر چه سنگ و صخره است می زنیم. ما به عشق این خسرو… وگرنه شیرین بهانه است. ما می رقصیم و بیستون می رقصد. ما می خندیم و بیستون می خندد.بگذار دیگران هم به ما بخندند.آنها که نمی دانند خسرو ما چقدر شیرین است
تیر۱۵
خجسته باد نام خداوند، نیکوترین آفریدگاران
که تو را آفرید
از تو در شگفت هم نمی توانم بود
که دیدن بزرگی ات را چشم کوچک من بسنده نیست
پیش از تو، هیچ اقیانوس را نمی شناختم
که عمود بر زمین بایستد…
پیش از تو، هیچ خدایی را ندیده بودم
که پای افزاری وصله دار به پا کند
و مشکی کهنه بر دوش کشد
و بردگان را برادر باشد
وسعت تو را، چگونه در سخن تنگ مایه گنجانم؟
تو را در کدام نقطه باید به پایان برد؟
الله اکبر
آیا خدا نیز در تو به شگفتی درنمی نگرد؟
فتبارک الله، فتبارک الله
فتبارک الله احسن الخالقین
خجسته باد نام خداوند
که نیکوترین آفریدگاران است
و نام تو که نیکوترین آفریدگانی.
تیر۱۳
پرده اندکی کنار رفت و هزار راز روی زمین ریخت. رازی به اسم درخت، رازی به اسم پرنده، رازی به اسم انسان، رازی به اسم هر چه می دانی. و باز پرده فرا آمد و فرو افتاد. و آدمی این سوی پرده ماند با بهتی عظیم به نام زندگی، که هر سنگریزه اش به رازی آغشته بود و از هر لحظه ای رازی می چکید. در این سوی رازناک پرده، آدمیان سه دسته شدند. گروهی گفتند:هرگز رازی نبوده، هرگز رازی نیست و رازها را نادیده انگاشتند و پشت به راز و زندگی زیستند. خدا نام آن ها را گمشدگان گذاشت. و گروهی دیگر گفتند: رازی هست،اما عقل و توان نیز هست.ما رازها را می گشاییم؛و مغرورانه رفتند تا گره راز و زندگی را بگشایند.خدا گفت: توفیق با شما باد،به پاس تلاشتان پاداش خواهید گرفت.اما بترسید که در گشودن همان راز نخستین وابمانید! و گروه سوم اما سرمایه ای جز حیرت نداشتند و گفتند:در پس هر راز، رازی است و در دل هر راز، رازی. جهان راز تو است و تو رازی و ما راز. تو بگو که چه باید کرد و چگونه باید رفت؟خدا گفت:نام شما را مومن می گذارم.خود،شما را راه خواهم برد.دستتان را به من بدهید. آنها دستشان را به خدا دادند و خدا آنان را از لابه لای رازها عبور داد و در هر عبور رازی گشوده شد… و روزی فرشته ای در دفتر خود نوشت:زندگی به پایان رسید.و نام گروه نخست از دفتر آدمیان خط خورد؛گروه دوم در گشودن راز اولین واماند؛و تنها آنان که دست در دست خدا دادند از هستی رازناک به سلامت گذشتند
تیر۸
میخوانمت در بلندی که خودت بلند ترینی/ میخوانمت به مهربانی که خود مهربان ترینی/ میدانمت به رحمتت که خودت رحیم ترینی/ میدانمت به بزرگی که خودت بزرگترینی/ همه این میخوانمت ها و میدانمت ها بهانه ای هست تا بگویم / خدایا مرا دریاب
خرداد۲۷
قدر هر آدمی به عمق زخم های اوست.پس زخم هایت را گرامی دار، زخم های کوچک را نوشدارویی اندک بس است، تو اما در پی زخمی بزرگ باش که نوشدارویی شگفت بخواهد؛ و هیچ نوشدارویی شگفت تر از عشق نیست. و نوشداروی عشق تنها در دستان اوست. او که نامش خداوند است
خرداد۲۳

در تاریخ ۱۱ فوریه هزار و هشتصد و هشتاد و پنج، «برنادت سوبیروس» دختر ۱۴ ساله یک آسیابان روستای لورد، در جنوب فرانسه دیداری عجیب و باورنکردنی داشت: در غاری در کنار رودخانه ای کوچک ، بانویی در لباسی سفید و درخشان در برابر او ظاهر شد که با آرامش و سکوت به او تبسم کرد و چند لحظه بعد ناپدید شد. به هر حال هنوز سه روز از این برخورد نگذشته بود که بانوی زیبای ناشناس دوباره در همان محل بر او ظاهر شد و از آن تاریخ تا ۱۶ ژوئن شانزده بار دیگر نیز بر برنادت ظاهر شد. در سومین برخورد، بانوی نورانی برای نخستین بار برنادت را خطاب قرار داده، با او سخن گفت. در ۲۵ فوریه او چشمه ای را که در کف غار پنهان بود به برنادت نشان داد و در ۲۶مارس او خود را به برنادت معرفی کرد به عنوان: مادر مسیح، مریم مقدس. او چندین بار به این دختر سفارش کرد که نزد کشیش دهکده رفته و به او بگوید: شایسته و ارزنده است که در محل ظهور در نزدیکی چشمه کلیسایی برپا شود. سخنان و اظهارات برنادت در این باره، ابتدا با دیر باوری ، شک و تردید مردم روبرو شد ولی دختر جوان حتی در سخت ترین بازپرسیها بر اظهارات خود اصرار می ورزید…کمی بعد نخستین شفا یافتن ها در کنار چشمه اتفاق افتاد برنادت که از تجربه دیدارهای خود با مریم مقدس سخت تکان خورده بود، تصمیم گرفت راهبه شود. در صومعه در حالی که تازه ۳۵ ساله شده بود، بر اثر سل استخوان در گذشت. تابوت او سه روز پس از مرگ در یک عبادتگاه کوچک در باغ صومعه به خاک سپرده شد.او بیش از سی سال در این محل آرمید اما هنگامی که مقدمات کار اثبات تقدیس (جهت دادن لقب مقدس) فراهم آمد مقامات کلیسا اجازه دادند تابوت او در حضور دو پزشک و چند نفر دیگر باز شود. مشاهده جسد برنادت قدرت تکلم را از تمام حاضرین سلب کرد. برنادت بدون هیچگونه تغییری بر بستر خود آرمیده بود. یکی از بانوانی که شاهد عینی جلسه گشایش تابوت بوده است بعدها مشاهدات خود را این گونه بیان کرد: کوچکترین نشانه ای از عفونت، کمترین اثری از بوی بد در جسد نبود… چنین به نظر می رسید که او خوابیده است با ارایه این گزارش تعدادی از روزنامه ها ادعا کردند اسقف دستور داده است بلافاصله بعد از مرگ برنادت جسد وی را مومیایی کنند زیرا کلیسا به معجزه ای احتیاج دارد. برای رفع اتهام روند تحقیقات از سر گرفته شد و جسد برنادت برای بار دوم و سوم مورد معاینه قرار گرفت. ولی باز هم جسد را بدون هیچگونه تغییری یافتند به استثنای پوست که در طول نخستین معاینه جلوی چشم شهود رنگ تیره به خود گرفت. از آن زمان تاکنون برنادت درهمان صومعه در لباس رسمی راهبگی با صورت و دستهایی که با پوشش مومی نازکی پوشانیده شده است، در یک تابوت شیشه ای به آرامش ابدی
خرداد۱۹

آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت. انسان دست هایش را گشود و خدا به او اختیار داد. خدا گفت: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شده ای. برو و بهترین را برگزین که بهشت پاداش به گزیدن توست. عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد تا تو بهترین را برگزینی. …و آن گاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج ونبرد و صبوری را. و این آغاز انسان بود
خرداد۱۹
…فرشته نبود. بال هم نداشت. و معجزه اش این نبود که ماه را شکافت. معجزه اش این نبود که به آسمان رفت. معجزه اش این بود که از آسمان به زمین برگشت. او که با معراجش تا ته ته آسمان رفته بود می توانست برنگردد. می توانست. اما برگشت. باز هم روی همین خاک و باز هم میان همین مردم.
و زمین هنوز به عشق گام های اوست که می چرخد. و بهار هنوز به بوی اوست که سبز می شود و خورشید هنوز به نور اوست که می تابد.
به یاد آن انسان، انسانی که فرشته نبود و بال هم نداشت.