خدا و نور
آدمی همیشه گرسنه است…
و آنچه آدمی را سیر می کند نان نیست،نور است
و نور تنها نزد خداست
سفره خدا همیشه پهن است
ولی
دور آن چقدر خلوت!!!
آدمی همیشه گرسنه است…
و آنچه آدمی را سیر می کند نان نیست،نور است
و نور تنها نزد خداست
سفره خدا همیشه پهن است
ولی
دور آن چقدر خلوت!!!
دیروز شیطان را دیدم.در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود و فریب میفروخت.مردم دورش جمع شده بودند هیاهو میکردند و هول میزدند و بیشتر می خواستند.توی بساطش همه چیز بود غرور حرص دروغ و خیانت جاه طلبی و قدرت.هر کس چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد بعضی ها تکه ای از قلبشان را میدادند و بعضی ها پاره ای از روحشان را.بعضی ها ایمانشان را میدادند و بعضی ازادگیشان را.شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم میداد حالم را به هم میزد دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم.
ادامه مطلب …
مثل کبریت کشیدن در باد
دیدنت دشوار است
من به معجزه باور دارم
می کشم آخر، چوب کبریتم را در باد
هر جه بادا باد!!
بودن،
رفتن به دنبال زیبایی است،
حتی آن گاه که زیبایی تو را به لبه ی پرتگاه می کشد؛
و هرچند او بال دارد و تو بی بالی،
و هر چند او از فراز پرتگاه خواهد گذشت،
به دنبال او رفتن است ،چرا که هر جا زیبایی نباشد،
هیچ چیز نیست!

دوستی فصل قشنگیست
پر از لاله سرخ
دوستی قدرت تلفیق شعور من و توست
دوستی حس عجیبی است
میان پر و آب
رنگ آن مثل خداست…

تاج از فرق فلک برداشتن جاودان آن تاج بر سر داشتن
در بهشتِ آرزو ره یافتن هر نفس شهدی به ساغر داشتن
روز،در انواع نعمت ها و ناز، شب بتی چون ماه در برداشتن.
صبح، از بام جهان چون آفتاب، روی گیتی را منوَر داشتن
شامگه، چون ماه رویا آفرین، ناز بر افلاک و اختر داشتن!
چون صبا در ” مزرع سبز فلک” بال در بالِ کبوتر داشتن
حشمت و جاهِ سلیمان یافتن، شوکت و فرِّ سکندر داشتن.
تا ابد در اوج ِ قدرت زیستن مُلکِ هستی را مسخّر داشتن؛
بر تو ارزانی، که ما را خوش تر است لذتِ یک لحظه: مادر داشتن.
فریدون مشیری…
اشعار زیبای دیگر در مورد مادر در ادامه مطلب

صبح ها مادر من برای گل زرد
یک سبد آب می برد ،
من برای دهان تماشا
میوه کال الهام می برم…
اول به سراغ یهودیها رفتند
من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم .
پس از آن به لهستانیها حمله بردند
من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم .
آنگاه به لیبرالها فشار آوردند
من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم
سپس نوبت به کمونیستها رسید
کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم .
سرانجام به سراغ من آمدند
هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند.

نام جاوید وطن/ صبح امید وطن
جلوه کن در آسمان/ همچو مهر جاودان
وطن ای هستی من/ شور و سرمستی من
جلوه کن در آسمان/ همچو مهر جاودان
بشنو سوز سخنم/ که هم آواز تو منم
همه جان و تنم
وطنم، وطنم، وطنم، وطنم
بشنو سوز سخنم/ که نوا گر این چمنم
همه جان و تنم
وطنم، وطنم، وطنم، وطنم
همه با یک نام و نشان/به تفاوت هر رنگ و زبان
همه شاد و خوش و نغمه زنان/ ز صلابت ایران جوان

Oh, Great Spirit
Whose voice I hear in the winds
And whose breath gives life to all worlds,
Hear me!
I am small and weak,
I need your strength and wisdom.
Let me walk in beauty, and make my eyes
Ever behold the red and purple sunset.
Make my hands respect the things you have made
And my ears sharp to hear your voice.
Make me wise so that I may understand the things
You have taught my people.
Let me learn the lessons you have hidden
In every leaf and rock.
I seek strength, not to be greater than my brother,
But to fight my greatest enemy- myself.
Make me always ready to come to you
With clean hands and straight eyes.
So when life fades, as the fading sunset
My spirit may come to you
Without shame.

!و من مسافرم ، ای بادهای همواره
مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید
مرا به کودکی شور آب ها برسانید
و کفش های مرا تا تکامل تن انگور
پر از تحرک زیبایی خضوع کنید
دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر
در آسمان سپید غریزه اوج دهید
و اتفاق وجود مرا کنار درخت
بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک
و در تنفس تنهایی
دریچه های شعور مرا بهم بزنید
روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید
حضور “هیچ” ملایم را
…به من نشان بدهید