پشت نیمکت

دست در دست هم دهیم به مهر، میهن خویش کنیم آباد

سوال امتحان شیمی

مرداد۱۷

جواب یک دانشجوی دانشگاه واشینگتن به یک سؤال امتحان شیمی آنچنان جامع و کامل بوده که توسط پروفسورش در شبکهء جهانی اینترنت پخش شده و دست به دست میگرده. خوندنش سرگرم‌کننده است.
ادامه مطلب …

posted under مطالب طنز 34 بازدید •  No Comments »

انیشتین یا راننده اش

مهر۲۸

انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند؟ راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای انیشتین سخنرانی کند چرا که انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند. انیشتین قبول کرد، اما در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می کند، کمی تردید داشت. به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انیشتین درست از آب درامد. دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد. سپس انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد!

posted under مشاهیر جهان , مطالب طنز 205 بازدید •  ۱ Comment »

کوتاهترین حصار یک مهندس،یک فیزیکدان و یک ریاضیدان

شهریور۲۰

کشاورزی از یک مهندس، یک فیزیکدان و یک ریاضی دان خواست تا به او راه کشیدن کوتاهترین حصار به دور بزرگترین زمین ممکن را بگویند.مهندس حصار را به صورت یک دایره درآورد و اعلام کرد که این کار را به نحو احسن انجام داده است.فیزیکدان یک خط مستقیم با حصار ساخت و توضیح داد: “فرض کنید که این حصار به اندازه کافی طولانی باشد، در این صورت ما نصف کره زمین را با آن محصور کرده ایم.” ریاضی دان نگاه عاقل اندر سفیهی به دو نفر دیگر کرد و بعد با یک چوب، دایره ای دور خودش کشید و گفت: “فرض کنید که این دایره همان حصار مورد نظر باشد و من بیرون قطعه زمین ایستاده باشم.”

posted under مطالب طنز 111 بازدید •  No Comments »

محاسبه ارتفاع با فشارسنج

شهریور۲۰

دانشجویی سر امتحان فیزیک به سوال زیر برخورد کرد: “چگونه می توان با استفاده از یک فشارسنج ارتفاع یک ساختمان را حساب کرد؟” او جواب زیر را برای این سوال نوشت: “یک فشار سنج (ترجیحا خراب) را از بالای ساختمان به پایین می اندازیم و زمان رسیدن آن را به زمین محاسبه می کنیم ( t ) . با استفاده از فرمول h=1/2at2+V0t و قرار دادن a=g=9.8 و V0=0 می توان ارتفاع ساختمان ( h ) را با دقت خوبی حساب کرد.”وی در ادامه نحوه اندازه گیری دقیق زمان و جزئیات دیگر را توضیح داد. استاد درس که انتظار چنین جوابی را نداشت مساله را با همکارانش در میان گذاشت. تصمیم بر این شد که طی یک امتحان شفاهی از دانشجو بخواهند که جواب درست سوال را پیدا کند. دانشجو ۱۵ دقیقه وقت داشت تا به سوال جواب دهد. او با عصبانیت کاغذ و قلمی برداشت و شروع به نوشتن کرد و توضیح داد که به دلیل جوابهای متفاوتی که در ذهن دارد باید به نحوی آنها را مرتب کند و بدون اینکه حرف دیگری بزند ۱۰ دقیقه تمام نوشت و بعد نوشته هایش را تحویل داد و رفت. پاسخ او چنین بود:

ادامه مطلب …

posted under مطالب طنز 109 بازدید •  No Comments »

نتیجه خودخواهی

شهریور۱۲

بدکاری هنگام مرگ ملکه نگهبان دوزخ را دید. ملکه گفت: «کافی است که فقط یک کار خوب کرده باشی تا همان یک کار خوب تو را برهاند. خوب فکر کن.» مرد به خاطر آورد یک بار که در جنگلی قدم می زد، عنکبوتی سر راهش دیده بود و برای اینکه آن را لگد نکند راهش را کج کرده بود. ملکه لبخندی زد و در این هنگام تار عنکبوتی از آسمان نازل شد تا به مرد جوان اجازه صعود به بهشت را بدهد. بقیه محکومان از تار استفاده کردند و شروع به بالا رفتن کردند اما مرد از ترس پاره شدن تار برگشت و آنها را به پایین هل داد. در همان لحظه تار پاره شد و مرد به دوزخ برگشت.آن گاه شنید که ملکه می گوید: شرم آور است که خودخواهی تو همان یک خیر را به شر مبدل کرد.

posted under مطالب طنز 68 بازدید •  No Comments »

قوانین مورفی

مرداد۲۷

قانون صف: اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد

قانون تلفن: اگر شما شماره‌ای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود

قانون تعمیر: بعد از این که دست‌تان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد

قانون کارگاه: اگر چیزی از دست‌تان افتاد، قطعاً به پرت‌ترین گوشه ممکن خواهد خزید

قانون معذوریت: اگر بهانه‌تان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشین‌تان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشین‌تان، دیرتان خواهد شد

قانون حمام: وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد

قانون روبرو شدن: احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش می‌یابد

قانون نتیجه: وقتی می‌خواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمی‌کند، کار خواهد کرد

قانون بیومکانیک: نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد

قانون تئاتر: کسانی که صندلی آنها از راه‌روها دورتر است دیرتر می‌آیند

قانون قهوه: قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان، رئیس‌تان از شما کاری خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشید

posted under مطالب طنز 72 بازدید •  No Comments »

حمایت از محیط زیست با آگهی تبلیغاتی

مرداد۲۴

green_peace_tree_web-thumb

شاید هیچ حرفی پیرامون این آگهی زیبای مجله ای نتوان گفت ، یک کار تمام عیار از انجمن حمایت از محیط زیست درجلوگیری از ، قطع در ختان بوسیله جلوگیری از مصرف بی رویه کاغذ … شما با برگ زدن آگهی و رسیدن به صفحه بعد با درخت قطع شده مواجه می شوید که این دقیقاً به خاطر استفاده از کاغذ و به این معنا می باشد که برای بدست آوردن هر برگ از مجله بخشی از محیط زیست تخریب می گردد که به صورت نمادین قطع شدن یک درخت در تصویر آمده است

posted under مطالب طنز 73 بازدید •  No Comments »

!!خلاقیت یک ژورنالیست

مرداد۲۴

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!

posted under مطالب طنز 49 بازدید •  No Comments »

!!بدون شرح

مرداد۸

کشیشى یک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسیده بود که فکرى در مورد شغل آینده‌اش بکند. پسر هم مثل تقریباً بقیه هم‌سن و سالانش واقعاً نمی‌دانست که چه چیزى از زندگى می‌خواهد و ظاهراً خیلى هم این موضوع برایش اهمیت نداشت. یک روز که پسر به مدرسه رفته بود ، پدرش تصمیم گرفت آزمایشى براى او ترتیب دهد. به اتاق پسرش رفت و سه چیز را روى میز او قرار داد: یک کتاب مقدس، یک سکه طلا و یک بطرى مشروب. کشیش پیش خود گفت : من پشت در پنهان می‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بیاید آن گاه خواهم دید کدامیک از این سه چیز را از روى میز بر می‌دارد. اگر کتاب مقدس را بردارد معنیش این است که مثل خودم کشیش خواهد شد که این خیلى عالیست. اگر سکه را بردارد یعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نیست. امّا اگر بطرى مشروب را بردارد یعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد. مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت. در خانه را باز کرد و در حالى که سوت می‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و یک راست راهى اتاقش شد. کیفش را روى تخت انداخت و در حالى که می‌خواست از اتاق خارج شود، چشمش به اشیاء روى میز افتاد. با کنجکاوى به میز نزدیک شد و آن‌ها را از نظر گذراند: کارى که نهایتاً کرد این بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زیر بغل زد. سکه طلا را توى جیبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و یک جرعه بزرگ از آن خورد. کشیش که از پشت در ناظر این ماجرا بود زیر لب گفت: خداى من! چه فاجعه بزرگی! پسرم سیاستمدار خواهد شد

posted under مطالب طنز 67 بازدید •  No Comments »

!!جوابیه

تیر۱۳

Einstein

می گویند مریلین مونرو نامه ای به آلبرت اینشتین نوشت که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم ، بچه هایمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری می شوند ! اینشتین در جواب نوشت : ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم . واقعا هم که چه غوغایی می شود! ولی این یک روی سکه است. فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود

posted under مطالب طنز , مطالب عمومی 75 بازدید •  ۱ Comment »

چه نتیجه ای می گیرید؟

تیر۶

شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون به صحرانوردی رفتند. شب چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟واتسون گفت  میلیون ها ستاره می بینم. هلمز گفت: چه نتیجه ای می گیری؟  واتسون گفت: از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم. از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتری ست، پس باید اوایل تابستان باش. از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم که مریخ در محاذات قطب است، پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد. شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت: واتسون! تو احمقی بیش نیستی! نتیجه ی اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده اند

posted under مطالب طنز , مطالب عمومی 93 بازدید •  ۱ Comment »

دعوت به همکاری

از دوستانی که تمایل دارند تا در نوشتن مطالب علمی در این وب سایت همکاری کنند لطفا با ایمیل زیر تماس بگیرند info@poshtenimkat.com برای اطلاعات بیشتر این لینک را مشاهده فرمایید: دعوت به همکاری

عضویت در سایت

عضویت در خبرنامه

صفحه گفتگو

آخرین نظرات

آرشیو مطالب

آمار سایت

خوانندگان فیس بوک